کد خبر: 3472462
تاریخ انتشار : ۱۵ بهمن ۱۳۹۴ - ۱۰:۳۸
ستارگانی که در آسمان انقلاب خوش درخشیدند/ 5

غلامرضا خاکشور و زیارتی که به شهادت منتهی شد/ حال که قرار است بمیریم چه بهتر در راه اسلام بمیریم...

غلامرضا خاکشور و زیارتی که به شهادت منتهی شد/ حال که قرار است بمیریم چه بهتر در راه اسلام بمیریم... گروه هنر: غلامرضا خاکشور که در آستانه انقلاب همواره جلودار راهپیمایی‌ها و تظاهرات بود، در سحرگاه دهم دی‌ماه 1357، وقتی همراه برادرش به قصد زیارت از منزل خارج شد نیز به جمع مردم پیوست، اما این بار جام شهادت را سرکشید و به محضر امام رئوف مشرف شد.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از خراسان رضوی، غلامرضا خاکشور باجگیران اسفند‌ماه سال 1337 در مشهد مقدس در خانواده‌ای مؤمن و مسلمان دیده به جهان گشود. پس از هفت سال تربیت مقدماتی در خانواده پدری معلم و مادری فوق‌العاده متعصب و متدین، وارد مدرسه شهید بخارایی(حسنعلی منصور سابق) شد.

دروس دبستان را در مدرسه و شب‌ها در محضر پدر معلمش آموخت و در کنار دروس خود، مبانی دینی و اعتقادی را در منزل فراگرفت. تحصیلات دبیرستان خود را در مدرسه غفارزادگان(توسلی سابق) ادامه داد و طی سال‌های تحصیلش به گواهی دبیران، شاگردی ممتاز و بود و از جهت عقیده و ایمان به مبانی اسلام در درجه بالایی قرار داشت.

در منزل کمک کار مادر و نسبت به مستمندان وهمسایگان مهربان بود 


غلامرضا فردی خوش برخورد و متین بود و به گفته مادرش خوش اخلاق تر از دیگران بود و در کارها از جمله شستن ظروف و نظافت منزل به مادرش کمک می‌کرد، همواره به مستمندان و همسایگان یاری می‌رساند و در جلسات مذهبی و راهپیمایی‌ها شرکت فعال داشت. 

پس از گذراندن دبیرستان، به دلیل علاقه وافری که نسبت به صنعت و هنر داشت و به خاطر این اعتقادش که از این راه بهتر می‌توان به هم وطنان مسلمان خود خدمت کند، به هنرستان صنعتی مشهد رفت؛ روزها مشغول تحصیل بود و شب‌ها در اوقات فراغت، با تهیه وسایل کار و استفاده از زیر زمین منزل و با یاری یکی از دبیران متعهد و مسلمانش، به کار و فعالیت هنری می‌پرداخت.

معلم متعهد و مسلمان غلامرضا خاکشور در سال 1359 به دست عنصری ناپاک و منافق ترور شد و جامعه به سوگ شهادت این معلم مسلمان نشست؛ پس از این اتفاق، انجمن اسلامی به صورت مخفی تشکیل شد و غلامرضا خاکشور با تشکیل جلسات شبانه به طور مرتب، به تحکیم ایمان و عقیده اسلامی و در روزها با تبلیغ کردن، به جذب جوانان پرداخت.

روزها در تظاهرات و شب‌ها مشغول تهیه مقدمات آن

غلامرضا پس از دریافت دیپلم هنرستان در نظر داشت برای تحصیلات عالیه به دانشگاه برود اما به گفته پدرش متأسفانه در کنکور دانشگاه مورد قبول دستگاه فاسد واقع نشد و در نتیجه، به ناچار در زیر زمین محقر منزل مشغول کار و فعالیت شد و به مطالعات اسلامی نیز مشغول بود تا اینکه، انقلاب آغاز شد.

وی به حکم وظیفه دینی و وجدانی‌اش با همیاری دوستان مسلمان و متعهد خود به طور مرتب در تظاهرات شرکت می‌کرد، به طوری که گاهی اتفاق می‌افتاد که شب‌ها تا نزدیکی صبح مقدمات تظاهرات را تهیه می‌کرد و به فعالیت‌های دیگر نیز می‌پرداخت و به همین خاطر نمی‌توانست به منزل برود.

فرخ، برادر غلامرضا که اوایل آبان‌ماه از سربازی به منزل بازگشته بود با برادر کوچکش همراه می‌شود و از آن وقت به بعد، در کنار یکدیگر به فعالیت‌های انقلابی ادامه می‌دهند. غلامرضا از اینکه برادرش در این وضعیت به کمکش آمده بود و کارهایی که از طرف علما محول می‌شد را با کمک هم انجام می‌دادند، بسیار خوشحال بود.

این فعالیت‌ها ادامه یافت تا در سحرگاه دهم دی‌ماه 1357، وقتی همراه برادرش به قصد زیارت از منزل خارج می‌شود، متوجه تظاهرات می‌شود و در صفوف مقدم جمعیت قرار می‌گیرند؛ شاید این بار قرار نبود با این جسم خاکی‌اش برود حرم و دلش را به پنجره فولاد گره بزند، شاید این بار زیارت حضوری، حضور در پیشگاه خود امام رضا(ع) نصیبش شده باشد...

وقتی به همراه برادرش به بیمارستان امام رضا(ع) می‌روند در راه پدرش را می‌بیند که به آن‌ها می‌گوید: «مراقب خودتان باشید اتفاقی نیفتد، شهر شلوغ شده است.» نوشته‌اند که در تظاهرات همیشه جلودار جمعیت بود.

سرانجام پس از درگیری‌هایی که بین تظاهرکنندگان و عوامل رژیم پهلوی در نزدیکی استانداری بوجود آمد، غلامرضای جوان از ناحیه قلب، هدف گلوله بی خبران و جلادان رژیم فاسد و نابکار پهلوی قرار می‌گیرد، پیکرش به بیمارستان مهر منتقل می‌شود و این جوان پاک و انقلابی به آرزویش می‌رسد.

فردای آن روز خانواده وی پیکر مطهرش را تحویل می‌گیرند و پس از اتتقال به بهشت رضا(ع) در قطعه شهدا به خاک سپرده می‌شود؛ برادرش نیز در درگیری‌های دهم دی‌ماه، از ناحیه پا زخمی شد و پس از سه ماه بستری شدن در بیمارستان 17 شهریور، با قطع یک پایش از بیمارستان مرخص شد.

چه بهتر که در راه اسلام و قرآن بمیریم

در نوشته‌ها آمده است: آخرین توصیه شهید به مادرش این بود که «ما باید در صحنه باشیم و در تظاهرات و راهپیمایی‌ها شرکت گسترده داشته باشیم. ما یک روز به این دنیا آمده‌ایم، روزی هم می‌رسد که از این دنیا برویم و چه بهتر که در راه اسلام و قرآن حرکت کنیم که همان راه پیامبران و امامان معصوممان(ع) باشد.»

در اسناد به جامانده از شهدا، پیامی از سوی مادر این شهید نوشته شده بود که به این شرح است: «ان شاء الله خداوند انقلاب اسلامی را به انقلاب حضرت مهدی(عج) متصل فرماید و سعی شود که خون شهدایمان پایمال نگردد و همه ما ادامه دهندگان راه شهدای انقلاب اسلامی باشیم.»

روحش شاد
captcha